داستان امروز را مي خواهم با نثر كتابي بنويسم چرا كه ما در زندگي روز مره آنقدر با زبان محاوره در ارتباط هستيم كه نثر زيباي كتابي را فراموش كرده ايم خواهش مي كنم نظر خود را درباره ي داستان نويسي با نثر كتابي برايم بگوييد. در ضمن حتمن داستان هاي زيباي خود را براي ما بفرستيد تا در وبلاگ بگذاريم فقط لطفا به اين مسئله توجه داشته باشيد كه بايد هر داستان يك محدوديت تازه براي شخصيت قصّه بسازيد. قصد دارم در صورتي كه شما مخاطب گرامي موافق باشيد بخش ترانه هم به وبلاگ بيافزايم. پيشاپيش از همكاري شما سپاسگزارم. آزادي در نهاد هر موجودي است. پدرم يك پرنده برايم خريده كه خيلي زيباست از آن قناري هاي بلا كه از صبح تا شب مي خوانند. هر روز به او نآنلالل آب و دانه مي دهم خيلي دوستش دارم رنگش يك دست زرد است. *** يه روز دوست دخترم آمد خانمان هنگامي كه او را ديد د يگر اصلن مرا از يادش برده بود همش داشت با او بازي مي كرد ول نمي كرد... قناريه بد بخت شب كه دوستم رفت خيلي خسته بودم چراغ ها را خاموش كردم و خوابيدم صبح كه از خواب پاشدم خواستم از اتاق برم بيرون ناگهان صداي زيري به گوشم خورد: - كامبيز .. كامبيز كمي به دور و اطراف نگاه كردم كسي نبود گفتم شايد در خواب و بيداري خيالاتي شده ام كه دوباره صدا آمد: - كامبيز با تو ام ... منم من اينجام رو برگرداندم ديدم صدا از طرف قناري مي آيد: - كامبيز آره منم اشتباه نشنيدي با تعجب گفتم: - تتتتو ححرف مي زني؟! - آره مگه من چيم از شما كمتره - هيچي من كه حرفي نزدم ولي آخه مگه مي شه پرنده هم حرف بزنه - حالا كه مي بيني شده مگه من صبح تا غروب نمي خونم خوب اون هم يه جور حرف زدنه ديگه ... خوب گوشاتو واكن ببين چي دارم بهت مي گم ... اصلا تو خودت رو بزار جاي من آخه نامرد خوب بود يكي تو رو مي زاشت تو قفس دوست داشتي من كه تو قفسم مي فهمم شما داريد چي مي گيد ولي شما حرفاي منو نمي فهميد ... من همش دارم مي گم منو از تو اين قفس آزاد كنيد ولي هيچكس نمي فهمه تازه واسم ذوق مي كنيد كه من دارم آواز مي خونم اينا حبسيه است كه من مي خونم اصلا مي فهمي دارم چي مي گم؟ مات و مبهوت مانده بودم كه او چگونه دارد حرف مي زند : - نه يعني چرا ولي پس چرا حالا دارم صداي تو را مي شنوم؟ - براي اين كه حالا ديگه دلم پره دلم مي خواد بميرم هيچ همنشيني ندارم قناري شروع كرد به گريستن - اصلن دوست داري جاي من باسي ها ؟ ها؟ بذار تو هم يكمي لذت در بند بودنو بيازمايي بد نيست. ناگهان دره قفس باز شد و او آمد بيرون ولي من را فرستاد داخل هرچه كوشيدم نتوانستم خود را نجات دهم ديگر دير شده بود من در قفس گير كرده بودم هرچه به اين سو و آن سو مي رفتم فايده اي نداشت هرچه داد مي زدم افاقه نمي كرد هرچه بيشتر مي كوشيدم كمتر مؤثر مي افتاد ناگهان قناري گفت: - ديدي چه لذتي داره! حال مي كني يا نه ؟ حالا ديگه تا آخر عمرت بايد اون تو بموني تا بپوسي فقط هر روز كمي آب و غذا به تو مي دهيم. ديگر داشتم ديوانه مي شدم هرچه تقلّا مي كردم هرچه خود را به در و ديوار مي كوبيدم اثر نداشت. ناگهان از خواب پريدم خيلي عرق كرده بودم دلم تند تند مي زد هوا روشن شده بود آري صبح بود به قفس نگريستم قناري سر جايش تو لك بود پاشدم پول هايم را شمردم لباس پوشيدم و زدم بيرون با يك قناري ماده برگشتم همان موقع هر دو قناري را برداشتم و در باغچه رهانيدم از آن روز با خودم پيمان بستم كه هرگز نگذارم موجودي در قفس زنداني شود. گرچه يك محدوديت به حساب نمي آمد ولي كاري بود كه با وجودي كه مي توانم آن را انجان دهم از آن خود داري خواهم كرد. فرداي آن روز دوستم آمد خانه و دنبال قناري مي گشت ولي هرچه مي جست نميافت آخر رو به من كرد و گفت: - پس قناريت كو؟ با خيالي راحت و وجداني آسوده به وي گفتم: - مثل همه ي ما آزاد شد؟!؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 19:9 توسط MSL |
که جان دارد و جان شیرین خوش است - رامتین بابا امشب زود بخواب فردا صبح زود باید از خواب پاشی. - فردا! مگه چه خبره بابا؟ - مگه یادت نیست مامان بزرگ و بابا بزرگ دارن از مکه میان. - چی؟! به این زودی؟! همین یک هفته پیش بود که رفتن. - انگار حساب روزها از دستت در رفته بابا! - راست می گی. باشه من امشب زود می خوابم. *** - رامتین پسرم پاشو مامان، پاشو دیر شد دیگه! - چیه؟ چه خبرتونه بابا!؟ - پاشو دیگه ناز نگن. مامان و بابای پدرم خیلی مهربونن من که خیلی دوسشون دارم آخه اگه اینها از دنیا برن دیگه مامان بزرگ بابا بزرگ ندارم، مامان بزرگ بابا بزرگ مادرم هم که از دنیا رفتن. عمو: انگار پرواز اونا رو گفت که نشست... بابا: آره ... همه بی صبرانه منتظر اومدن اونا بودیم: اوناهاشن اومدن. پس از کلی احوال پرسی راه افتادیم بریم خونه ی مادر جون اینا... دم در که رسیدیم یکی از عمه هام اسفند بود که دور سر مامان جون و باباجون می گردوند و می ریخت رو آتیش هم همه ای شده یکی صلوات می فرستاد یکی احوال پرسی می کرد روی درو دیوار هم که از بسکه پارچه زده بودند جا نداشت ... یکدفه عمو سهراب گفت: اوستا گوسفند رو بیار ، رامتین عمو جون اون کاسه رو پر آب کن بیار بده به این گوسفند می خوایم سرشو ببریم. - باشه عمو جون. کوچه پر شده بود از دود اسفند - بفرما عموجون اینم کاسه ی آب عموم یه نگاه به صورت من کرد و خندید و گفت: - مرد مومن مگه من گوسفندم که آبو به من می دی. - نه عمو جون خواهش می کنم شرمنده آخه من چطوری به اون زبون بسته آب بدم. - من دهنشو باز می کنم تو آب بریز تو حلقش. - باشه. هنوز مادر جون اینا داشان با اهل محل احوال پرسی می کردن ... قصاب پشمایه گوسفندرو کرده بود تو مشتشو به زور می کشید و از خونه میاوردش بیرون... بیچاره چه بع بعی می کرد...مسافرامون که اومدن دم درگوشفندرو به زور خوابون عموم به زور دهنشو باز کرد. - رامتین جون حالا بریز. گوسفنده زل زده بود تو چشمام بیچاره دیگه نمی تونست بع بع هم کنه ... کاسه ی آب رو گرفتم توی دست راستم ریختم تو دهنش ... عمو دهنشو بست گوسفنده دوباره شروع کرد به بع بع کردن، قصاب اومد جلو ... همه داشتن نگاه می کردن حتی بچه ها می خواتم بگم بهره بچه ها برن کنار چون دیدن اینجور صحنه ها براشون خوب نیست اما گفتم ولش کن ... قصاب پشت گوسفنده نشست ، چونه ی گوسفندرو با دست چپش گرفت، زبون بسته دیگه نمی تونست بع بع کنه از ترس اون همه جمعیت داشت می مرد زل زده بود تو چشای من . قصاب: بسم الله الرحمن الرحیم چاقو رو زد به گلوش ... خون فواره زد ولی گوسفنده بی آنکه حرفی بزنه هنوز داشت منو نگاه می کرد... دیگه خونش داشت بند می آمد... حال خوشی نداشتم... انگار صدای هم همه به صدای ترسناک جن ها تبدیل شده بود ... یک قدم رفتم جلو ... یکهو آخرین ضربه ی قلبش با فشار زیاد خونی رو پاشید بیرون یکمش ریخت رو کفشم حالم بهم خورد از جمعیت دور شدم یاد چچشماش افتادم که زل زده بود تو چشمام... دیگه نتونستم تحمل کنم چشمان سیاهی می رفت همش چشاش جلوی چشام بود دنیا داشت دور سرم می چرخید دیگه واقعا نمی تونستم ... بالا آوردم به این فکر می کردم که این زبون بسته چه گناهی کرده که می کشنش ... مسافرای ما تازه که از مکه اومدن یعنی خیر سرشون به اخلاص و پاکی رسیدن تازه جان یک جاندارو می گیرن راستی ما انسانها چقدر خود خواهیم داشتم فکر می کردم که توی اون لحظه چه احساس دردناکی داشته راستی اگه با ما این کاره بکنه چه کار می کنیم . بغض گلومو گرفته بود رفتم تو حیاط، همه توی ساختمون بودن و صدای خنده ها و خوشی هاشون میومد انگار نه انگار که جون یک موجود زنده رو جلوی چشماشون گرفتن چقدر ما آدما بی رحمیم ... قصاب داشت تنشو سلاخی می کرد دیگه داشت گریم می گرفت برگشتم برم تو ساختمون شاید توی جمعیت یکم حالم بهتر می شه، یکهو چشمم افتاد به سر اون بدبخت بازم داشت با چشماش منو نگاه می کرد زدم زیر گریه و با صدای بلند گریه کردم. *** بعد از اون ماجرا تصمیم گرفتم دیگه هیچوخت گوشت نخورم.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:45 توسط MSL |
ساعت 9 صبح
با بابام دارم میرم بانک... طبق معمول دارم آهنگ گوش میدم... ایندفعه آهنگ bye bye die die از گروه painِ که خیلی دوستش دارم.
رسیدیم بانک... خدای من... چقدر شلوغه... انگار نه انگار که ساعت نهِ... منتظر بودم تا بابام کارش رو بکنه و برگردیم خونه.
ساعت 10... مردم کلافه شدن... ماه رمضونه... همه لبها خشکه و خشونت بالا گرفته... چشون شده اینا؟
دارم دیگه از بی حوصلگی دیوونه میشم... بوووووممم
خدای من.... این صدای چی بود؟؟
میبینم مردم دارن یه جا جمع میشن... چرا؟؟
منم مثل همه بلند شدم ببینم چه خبره... خدای من...یه پیرمرد حدود 60 ساله افتاده روی زمین... حس میکنم داره از من و زمین دور میشه... داره میمیره...
رنگش شده بنفش... کسی جرات نداره بش دست بزنه... کسی حتی نمیدونه چشه!... یکی داره گریه میکنه.... یکی؟... نه مثل اینکه مردم ناراحت شدن...
یکی از مردم: آب قند بیارین.. زود باشین
یکی از بانک دارا: مستخدم مرخصیه... قند ها هم تو کمدشه و در کمد هم قفله!
من با خودم آدامس دارم... اینو یکی از بین مردم گفت... همه با یک نگاه بد بهش خیره شدن... این چه وقته شوخی بود.... منم به طرف مرد برگشتم... یه مرد بلند قد چهارشونه... با یه تی شرت مشکی و
شلوار مشکی و موهای بلند... تا روی شونش... به نظر 22-23 ساله می اومد.
رفت طرف پیرمرد... هیچکس جرات نداشت نگرش داره... نشست جفت پیرمرد... آدامس ها رو باز کرد و شروع کرد با سرعت هر چی بیشتر جویدن....
مرد: آب بیارین... سریع
یکی از بانکدار ها با سرعت یه پارچ آب گرم آورد... مرد سریع یه قلپ کوچیک از آب رو کرد تو دهنش و نگه داشت... اونو ریخت تو دهن پیرمرد...
بلند شد.... نگاهی به مردم کرد...
مرد: کسی که نمیتونه روزه بگیره نباید بگیره... امروز من بودم... شاید واسه تو من نباشم.
اینو گفت و رفت.
موقع رفتن یه چی به چشمم خورد که خیلی زوق زدم کرد... یه ستاره ی پنچ پر(پنتاگرام) توی گردن اون پسر بود.
امروز یه محدودیت جدید واسه خودم پیدا کردم... تا وقتی روزم از خونه بیرون نیام... یا اگه میام باهام آدامس باشه!!!
مرسی
ALI.SS
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 20:20 توسط راوی |
شوق یک اتفاق بزرگ حدود دو هفته پیش بود، آره دو هفته پیش بود که رفته بودیم روستا پیش خونواده ی عموی بابام. خیلی خوب بود هر روز از صبح با روشنک و رودابه می زدیم بیرون و تو دشت پرسه می زدیم گاهی می رفتیم سر چشمه وای نمی دونید وقتی از آب زلال چشمه می خوردی دیگه نمی خواستی رنگ شهر و با اون آب لوله کشی ببینی اصلا نمی خواستی از اونجا بری چقدر آب آلوده ی لوله کشی پر از زنگ آهن و کلر و جرم و صد جور چیز دیگه. باورتون نمیشه وقتی می رفتیم تو دشت اصلن نمی فهمیدیم زمان چجوری می گذره فقط لذت بود که ما از زندگی می بردیم؛ گاهی هم یکم شهری می شدیم و با موتور می رفتیم بیرون؛ جالب اینجا بود که روشنک من و خواهرشو با موتور سواری می داد اول می ترسیدم ولی بعد دیگه کیف می کردم حتا چند بار داد دست خودم روندم ولی دو بارم خوردم زمین. باری، به قدری اونجا خوش می گذشت که ما نفهمیدیم این یک هفته اونجا بودیم چجوری گذشت، اما چه می شود کرد که رفتنی باید بره. *** الان دو روز از اون ماجرا می گذره من خیلی دلم برای اونجا با اون حال و هواش تنگ شده ساعت نزدیکای 10 صبحه دیگه نمی تونم خودمو با چیزی سرگرم کنم بهتره برم با مامان حرف بزنم آخه دادشم با بابام رفتن کار تا شب هم نمیان... «مامان من دلم برای عمو اینها تنگ شده» مامانم همینطور که داره غذا درست می کنه: «منم همین طور مادر جون ولی برای همیشه که نمیشه اونجا موند» «مامان آخه من تا حالا این همه صافی و سادگی و زیبایی یکجا ندیدم، هوا صاف، آب زلال، جالبه دل مردمشم عین آب چشمه هاش زلال بود.» «آره دخترم قبلناً همه اینجوری بودن اما حالا دیگه نه، نمی دونم چه سرّیه دیگه انگار مردم از هم بیزارند همه می خوان کلاه سر هم بذارن هیچکی هوای اون یکی رو نداره»... چند دقیقه به حرف مامانم فکر می کنم راست می گه... «مامان یادته با روشنک می رفتیم موتور سواری؟!» مامان لبخند می زنه و یه نگاه به من می کنه و میگه:«آره خوشگلم، توهم یاد گرفته بودی ها شیطون» منم به مامانم لبخند می زنم و می گم:«مامان می شه من با موتور آرمان و برم بیرن؟» مامانم سرشو به طرف من بر میگردونه و یه نگاهه پر معنا بهم می کنه. یعنی دیگه داری زیادی حرف می زنی. «آخه خودت که دیدی منم بلدم» مامان بر می گرده در حالی که از اون لبخندش دیگه خبری نیست یکم نگاهم می کنه و می گه:«نمیشه یه دخترسوار موتور بشه!» «ولی مامان اونجا که روشنک ...» مامانم حرفمو قطع می کنه میگه: «اینجا اونجا نیست اینجا شهره» ازش دلخور می شم...«آخه چه فرقی می کنه؟» «خوب اگه یه پلیس بهت گیر داد من چه خاکی به سرم بریزم» دیگه با مامانم حرف نمی زنم و می رم تو اتاقم. «آخه چرا پلیس باید گیر بده، مگه توی کشورهای اسلامیه دیگه زن سوار موتور نمی شه» بی خیال شدم گفتم ولش کن دیگه... ساعت نزدیکای 3 ظهر بود مامانم خوابیده بود که یهو یه فکری به ذهنم رسید «خوبه دزدکی برم موتور سواری». پاشدم آروم لباسمو پوشیدم و آرومتر رفتم به اتاق آرمان اومدم درو باز کردم صدای جیر جیر در بلند شد... این همه ادعاش می شه در اتاق خودشم روغن کاری نمی کنه... حالا چیکار کنم... چاره ای نیست یواش درو باز می کنم... لعنتی بازم صدا میده... آخیش در باز شد... یهو صدای مامان از پشت سرم بلند شد: «آرمان به این زودی آمدی؟» چهرش خواب آلود بود منم که داشتم از ترس می مردم یکم چشماشو باز کرد:«اِ تویی توی اتاق آرمان چکار می کنی؟» هول شده بودم رنگ از رخسارم رفته بود با هزار زحمت گفتم: «م م من هیچی داشتم... داشتم ... آها کیف سی دی مو بر می داشتم» «خیلی خوب من می رم بخوابم انقدر سر و صدا نکن» رفتن مامانم آبی بود روی آتیش خیالم راحت شد هنوز نفهمیده بیچاره انقدر خواب آلود بود که چهره ی ترسیده ی منو ندید... آروم کلیدشو از رو میز بر داشتم همیشه اونجا می ذارتشون ...خوشبختانه بخاطر سهمیه بندی بنزین موتورشو نمی بره البته اذیت می شه ولی برای من که خوبه... آروم رفتم تو حیاط ... بهتره اول بیرونو نگاه کنم آره که یک وقت کسی نباشه ... نه خوشبختانه انگار کسی نیست... موتورو می برم بیرون... باید تا یه جایی خاموش ببرمش ممکنه صداش مامانو بیدار کنه... *** چقدر خوبه درسته که چند بار نزدیک بود بخورم زمین ولی خیلی خوب بود... چند ساعت پرسه زدم اما انگار خیابونا داره شلوغ می شه مگه ساعت چنده؛ یه نگاه به ساعتم می کنم انگار ساعت 5 شده ولی چقدر خوش گذشت انگار 5 دقیقه بود حالا بهتره بر گردم ، وای چقدر دور شدم بخوام برگردم نیم ساعت طول می کشه ، چاره چیه باید برگردم... تو همین فکرا بودم که یه زانتیا آروم اومد کنارم ترسیدم تعادل موتورو از دست دادم ولی جعمش کردم نذاشتم بخوره زمین... «خانوم خوشگله می شه بشینیم پشتت» دوستش خندید داشتم از ترس می مردم، اه ما ایرانیا شعور هیچی نداریم اصلا اخلاق نداریم چرا اینا باید به من گیر بدم آخه من که کاری به کار اونا ندارم، من تو حال خودم بودم ... هیچی بهش نگو ولش کن ... «خانوم بلا نگفتی»... دیگه داشت گریم می گرفت... «کاشکی نیمده بودم بیرون... کاشکی الان انجا بودی مامان».. نباید گریه می کردم باید ... باید محکم باشم یکهو دوستِ پسره گفت: «علی علی پلیس پلیس سر چهار راه پلیس ایستاده» سرمو بالا گرفتم، آره پلیس بود؛ پسره سرعتو کم کرد، رفت تو باند سوم، منم کم کم داشتم احساس آرامش می کردم، بازم خیر ببینه پلیس ؛ داشتن بد حجابارو می گرفتن؛ دیگه رسیده بودم به چهار راه پسرا رفته بودن، چراغ قرمز شد باید می ایستادم، همین کارو کردم همه ی راننده ها داشتن منو نگاه می کردن ...اه یک مشت آدم ندیده ی عقده ای راستی چی به سرما ایرانی ها اومده ما که سرور دنیا بودیم با فرهنگترین مردم دنیا اما حالا... تو همین فکرا بودم که یکهو یه زن زشت بد قواره ی چادری دستمو گرفت و از سمت راست منو کشید... چکار می کنی خانوم...فهمیدم که پلیس زن بود... انقدر کشید که من و موتور افتادیم؛ «دختره ی هرزه ی بی همه چیز حالا انقدر قرتی بازی در میاری که سوار موتور می شی؟» «خانوم ولم کن من که کاری نکردم!» «خفه شو دیگه می خواستی چکار کنی سوار موتور می شی؟» «خانو تورو خدا دیگه سوار موتور نمی شم» یکهو دیدم یه چیز یخورد تو شکمم... یه لباس شخصی داشت با باطوم منو میزد... همه ی مردم دور ما جمع شده بودن و فقط نگاه می کردن... دیگه گریم گرفت و فقط گریه می کردم... یه سرباز موتورمو برداشت برد کنار...لباس شخصیه گفت:«لباسات هم که بی حجابه حتما از اونایی که هر شب تو بغل یکی می خوابی».. دیوونه شده بودم حتا گریمم نمی یومد همینطور می زدند ... آخه چرا به من تهمت می زنند من که حجابم درست بود مقنعه با مانتوی بلند یا دم به حرف مرده افتاد ولی من که اصلا روی پسره غریبه رو هم ندیدم من حتا نمازم هم همیشه سر وقت خوندم مگه سوار موتور شدم چه منافاتی با هنجار های جامعه داره مردم هم که فقط نگاه می کردن انگار نه انگار که من بی گناهم ... دیگه درد و احساس نمی کردم رفته بودم تو روستا داشتم با همه ی پسرها و دختها دوستا بازی می کردم بی اون که کسی فکر بی بند و باری باشه... *** به هوش که اومدم رو تخت بیمارستان بودم یه سرباز هم کنارم نشسته بود!؟
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 13:57 توسط MSL |
تو خونه بودم ... داشتم از بی حوصلگی می مردم ...
کنترل تلوزیونو برداشتم خواستم یه چرخی توش بزنم شاید یه برنامه ی جالب داشته باشه که یکمی از این حال و هوا بیرونم بیاره...
« اه این تلوزیونه ایرانم که جز روضه هیچی نداره همش می خوان با تهاجم فرهنگی مقابله کنن آخه یکی نیست بگه با فرهنگ بیگانه (فرهنگ عرب) که نمی شه با تهاجم فرهنگی در ایران مبارزه کرد»
دیگه عصابم خورد شده بود خواستم با موتور برم بیرون هنوز40 لیتر بنزین تو کارتم هست...
کلاه کاسکتمو برداشتم زدم بیرون.
آخیش چه هوای خوبیه دلم خنک شد حالا جون میده یه بستنی بخورم
زدم کنار دم یه بستنی فروشی پیاده شدم خوشبختانه تازه از بابام پول گرفتم
به فروشنده می گم: یه بستنی قیفی لطفن
فروشنده: بفرما 400 تومن
یه لحظه سرم سوت کشید خواستم یه چیزی بگم گفتم ولش کن بذار کمتر اعصابم خورد بشه پولو دادم اومدم بیرون ... یه پسره بهم تنه زد و رفت
«چه خبرته آقا»
سوار موتور شدم دوباره شب گردی چه لذتی داره اصلا انگار دارم پرواز می کنم از این بهتر نمی شه هوای خنک تازه به به... اما دریغ که پس فردا که سهمیه ام تموم شد چکار کنم ... اه بازم دارم می رسم به چراغ قرمز!
سرعتمو کم می کنم یه سرباز اونجا ست داره میاد وسط خیابون نگاهش به منه یه یدک کش پر موتور با چند تا پلیس هم کنار خیابونه آره انگار دارن موتور می گیرن ولی من که کلاه دارم تند هم که نمی رفتم
سرباز: «وایسا ... وایسا»
ایستادم با دلهره به یدک کش پر موتور نگاه می کردم
سرباز گفت: «گواهینامه کارت موتور»
دست می کنم تو جیبم ...
ای وای انگار کیفمو تو خونه جا گذاشتم...
اما من که با هاش بستنی خریدم...یک دفعه یادم به اون آقایی افتاد که بهم تنه زد
سرباز: زود باش پس گواهینامه ات کو؟
من با اضطراب زیاد گفتم: دیگه بستنی فروشی هم نمی رم
سرباز با تعجب گفت: زده به سرت گفتم گواهینامت کو؟!
هیچی نمی تونستم بگم با زحمت زیاد گفتم: دزدیدن
سرباز: آره جون خودت حالا که موتورتو گرفتن می فهمی. موتورو ببر اون کنار.
من دیگه بهت زده شده بودم اصلن انگار سر جام میخکوب شدم.
سرباز با مشت می زنه پشت کمرم : یالا دیگه
ولی من که کاری نکردم که منو می زنه. یکی از درجه دارا ما رو می بینه باطومشو در میاره میاد جلو
با باطومش سرمو میاره بالا: بچه پر رو مگه نشنیدی چی گفت
بی اون که حرفی بزنم با هزار زحمت موتورو می برم پپیش یدک کش
***
منگ شدم نمی دونم چطور رسیدم خونه
ممنون از msl
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:55 توسط راوی |
متن زیر نظر یکی از بازدید کننده هاست...
سلام
ببین آقا علی آشغال بازی و کثافت کاری و از این جور چرت و پرت ها چیزی که از قدیم بوده و هست و خواهد بود و موضوع با منع تاکسی و پارک و شیرینی فروشی و از این جور چیز ها حل نمیشه کثافت بازی تو هر جا هست مثلا" همین موقع که من دارم بهت نظر میدم کلی آشغال بازی داره تو همین اینترنت اتفاق می افته
بعد لطفا" اگه داری داستانی میگی خالی نبند و فقط اصل داستان رو بگو و الکی نگو من دیگه سوار تاکسی نمی شمو از این جور حرفا چون اگه همین جوری پیش بری میشی یه آدم بی هیچی و یه همچین آدمی یعنی مرده و اگه واقعا" به این حرف ها اعتقاد داری که مثلا" با پارک نرفتنت اتفاقی میفته یعنی مرده پرستی یا به عبارتی شیتان(شیطان با ط دسته داره!!!) پرستی که این هم همه ی حرف هات رو عکس میکنه و اگه جوابی داری داری لطفا" همین جا بذار تا همه روشن بشن
در ضمن خیال نکن من حضب الله هستم ها من فقط آدمیم که این جامعه کثافت رو واقع بینانه نگاه میکنم
بدرود
سلام... من ALI.SS هستم.
مدتیه که به نت اومدم... دوستای زیادی من رو میشناسن... دوست داشتم آیدی میزاشتین تا با هم بیشتر آشنا بشیم... شاید اون موقع دیگه این حرف رو نزنی دوست من.
جالبه بدونی که تمام اینها حقیقته. میتونی با نویسنده هاشون صحبت کنی... من اگه خواستی آیدی اونا رو بت میدم(( البته با اجازه ی خودشون))
اگه مسیر وبلاگ رو دنبال کنی و یکم بش فکر کنی میفهمی که هدف وبلاگ چیه.... تا حدودی فهمیدی.... اما درست نه!
درسته.... من دارم به خودم محدودیت میدم....این رو درست گفتی... اما میدونی چرا؟؟ کاش اینجا رو از خودم میپرسیدی.
من نمیتونم اینجا اون رو بگم.. فقط 2-3 نفرن که میدونن آخر اینجا چی میشه
تروخدا صبر کن... اگه بگم بی مزه میشه.... مثل فیلمی که آخرش رو بگی.
این خیلی بی انصافیه که با 3-4 تا پست اینجوری بخوای در موردم تصمیم بگیری!!!!
شیطان پرستی هم یه امر کاملا مسخرست!!!! میدونم ازشون هیچی نمیدونی!!! من با سردستشون تو شهرمون هم که حرف میزدم چیزی از خودشون نمیدونست!!! البته چیز درست رو... یه چیزای چرت و پرت رو میدونست.
کاش در مورد ویکا و ویکن ها هم میدونستی!
این جواب شما بود...
پست بعدی رو هم امشب میزارم... از دوست خوبم MSL
مرسی
ALI.SS
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 22:49 توسط راوی |
ظهر گرفته ای بود...
از اون روزا که آدم دلش بد جور می گیره...
آماده شدم که برم بیرون هم یه هوایی بخورم...هم خرید کنم...
رفتم تو پارکینگ...وااااااای نه...بابا ماشینو برده...
چیکار کنم؟؟ کی حوصله پیاده روی داره تو این هوا...
نه دیگه بهتر از اینه که برگردم بالا... برم زود بر می گردم...
خیابون تقریبا خلوته...
خریدمو کردم...خسته شدم...هوا هم خنک تر شده...
بهتره همین جا وایسم منتظر آژانس...آره الان زنگ می زنم...
بفرمائید؟...
الو؟ سلام آقا خسته نباشید یه ماشین می خواستم...برام به آدرس...بفرستید...
تا 10 دقیقه دیگه میاد خدمتتون...
ممنون...خداحافظ....
اینور و اونورو نگاه می کنم...هر کسی سرش تو کار خودشه...
همه عجله دارن...بارون نم نم می باره...
اونور خیابون درست روبروی من...یه ماشین پارک می کنه...
یه زن و شوهر جوونن...زن با خوشرویی از شوهرش خداحافظی می کنه...ساعت 5 بیا دنبالم...خداحافظ...
مرد با سرعت دور میشه...
به خودم می گم...چقدر همدیگرو دوس دارن...
تو حال خودم بودم که می بینم یه نفر داره بوق می زنه...فکر کردم آژانسه...
ببخشید خانوم...
بله؟؟ برگشتم...دیدم شوهر همون خانومه س که چند لحظه پیش دیدمشون...
سلام...
سلام...
می تونم کمکتون کنم؟؟
با تعجب نگاش کردم...
خنده ی زشتی کرد...یه طوری نگام می کرد که...!!!
ببخشید؟؟؟
از اونور خیابون که دیدمت فهمیدم انگار یه چیزی می خوای...کاری از دستم بر میاد؟؟؟
نه ممنون...منتظر ماشینم...
دختر جون داره بارون میاد سرما می خوریا بیا می رسونمت...بیا بالا کاریت ندارم...
حالم داشت بهم می خورد...
آقا مزاحم من نشین...خانومتون تو اون ساختمون روبروییه...دوستون داره...خجالت بکشین...
عزیزم منم خانوممو دوس دارم...ولی اون زنمه و تو می تونی دوستم باشی...من شماهارو با هم مقایسه
نمی کنم...براتم کم نمی ذارم...
حالا بیا بالا خوشگلم!!!!
دیگه داشت می رفت رو اعصابم...
رفتم جلوتر بازم اوم...برگشتم عقب اومد...سرم درد گرفته بود...
پیاده شد اومد جلو...حیفه تو نیس با این سنت اینجا وایسادی منتظر یکی که معلوم نیس چقدر بهت می ده...
بیا هرچی بخوای بهت میدم...من چند ساعت تنهام...
بغضم گرفته بود...
چیکار کردم که این فکرو کرد؟؟؟
ازش دور شدم...اومد دنبالم...بند کیفمو گرفت...
اعصابم خورد شد...
با کیف محکم زدم تو صورتش...
عصبانی شد...گفت چیکار می کنی عوضی...؟؟؟
گفتم عوضی تویی که زنت چند قدم بیشتر باهات فاصله نداره...داره بهت فکر می کنه...
نمی دونه شوهر کثافتش داره اینور منو خفه می کنه...پست...
هیچی نداشت بگه...
تموم تنم از ناراحتی می لرزید...اشکام واسه خودش می ریخت...مردم نگام می کردن...
یکی منو به اسم صدا کرد...آژانس بود...دویدم طرفش...
داشتم سوار می شدم یه پیر زن گفت: آفرین دخترم...آفرین...
خوشحال شدم...خدایا حداقل فهمیدن که من کار بدی نکردم...
ولی...
دیگه هیچ وقت تو خیابون منتظر آژانس نمی شم...هیچ وقت...
با تشکر از نویسنده ی این مطلب... دوست خوبم... که واقعا دوسش دارم... ارغوان خانوم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 6:13 توسط راوی |
ساعت 6 :
به دستور مامانم دارم میرم تا زولبیا بامیه بگیرم. پیاده میرم... 1 ساعت راه... اخه من رفتن با تاکسی رو واسه خودم منع کردم... اگه 2 پست پیش رو بخونی میدونی چرا.
بالاخره رسیدم... چه صفی!!!! چرا وقتی مردم اینقدر زولبیا بامیه دوست دارن شیرینی فروشی ها توی ماههای دیگه از اینا درست نمیکنن؟!؟؟ میرم توی صف... اینجا هم یه 2 ساعتی فکر کنم معطلم!
توی این مدت که توی صفم خیلی چیزامیبینم!!! چیزای وحشتناک... چیزای درد آور... توی مکانی به این شیرینی... درد بچه های آدامس فروشی که فال هم دارن!.. دارن التماس میکنن که یه آدامس بخرم...
اما نگاشون به شیرینی هاست... حتا اگه 3 تا آدامس ازشون برداری هم متوجه نمیشن.... اینا تا حالا شیرینی خوردن؟
توی همون حال و هوا بودم که آقایی با 120 کیلو وزن اومد و بچه رو مثل یه انگل از مغازه انداخت بیرون... واقعا دردناک بود.
نوبت من شد.
فروشنده: بفرمایید آقا
من: من.....من باید برم... وبلاگم رو باید آپ کنم... این آدرسش... امروز یه محدودیت جدید به محدودیت هام اضافه شد... شیرینی فروشی... حالا شدن 3 تا!
فروشنده با تعجب نگاه من و آدرس وبلاگ میکرد... تشکر کردم و از شیرینی فروشی در اومدم... باید 1 ساعت تا خونه پیاده روی میکردم!
حالا من 3 تا محدودیت دارم
1 تاکسی 2 پارک 3 شیرینی فروشی!
مرسی
ALI.SS
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:24 توسط راوی |
ساعت 7 بعد از ظهر:
دارم تو پارک راه میرم...طبق معمول دارم آهنگ گوش میکنم... یکی میزنه روی شونم... برمیگردم... یه پسر 16-17 سالتست.
پسر:..........
من: صبر کن... گوشی رو گوشمه... درش میارم بعد بگو.
گوشی رو در میارم.
پسر: فیلم سک()... اکس... هشیش...تریاک... چیزای دیگه هم خواستی هست.
من: همراهته؟
پسر کیفش رو نشونم میده... خندم گرفته... یه زمانی به اینا میگفتند کیف ورزشی... واسه ی رفتن به بدن سازی بود. حالا واسه ی ...
یه دقیقه نگاش کردم تا صورتش رو واسه همیشه به خاطر بسپارم... تازه آلوده شده بود.. هنوز معصوم بود... هنوز میتونست خوب باشه. رفتم... اما هنوز دارم فکر میکنم که این پسر کجا ممکنه بمیره؟
این سواله مهمیه.... این سوال مهمه
از دور نگاش میکردم.... واسه نیم ساعت... نزدیک 7-8 نفر دخترو پسر جوون ازش خرید کردن. پسرها بیشتر طرفدار سی دی ها بودند... دختر ها مواد...واسم جالب بود.
دیگه نباید از توی پارک راه برم.
حالا محدودیت هام شد 2 تا... 1.تاکسی... 2.پارک
مرسی
ALI.SS
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 14:32 توسط راوی |
ساعت 7:00
سر خیابون منتظر تاکسیم.... دارم به آلبوم 2006 godsmack گوش میکنم.... ماشین ها میان و میرن... خیلی ها خالی.... با یه برچسب روی در همشون((سازمان تاکسیرانی))
با خودم میگم اگه اینا تاکسی هستن پس چرا سوارم نمیکنن؟!... یدفه یاد یه چی میفتم.... سهمیه بندی بنزین.
اینم شده یه چیزه دیگه واسه اینکه مردم دروغ گفتن رو بیشتر یاد بگیرن. همه رفتن ماشین ها رو تاکسی کردن تا بنزین بیشتر بگیرن... بیشتر اونی که قبلا مصرف میکردن... آفرین به این سهمیه بندی متفکرانه!
ساعت 7:30
هنوز یه راننده تاکسی واقعی پیدا نشده... یکی ایستاد، مثل اینکه بالاخره یدونش پیدا شد. سوار میشم.
من: سلام... خسته نباشید.
راننده: من تا سر مقصد نمیتونم برم... جاده خرابه... ماشینم داغون میشه... میخوای سوار شو... خرده هم ندارم.
من: من هم ندارم!
راننده: میتونی سوار نشی... میتونی هم هر چی داشتی بدی!
سوار میشم... راهی ندارم. صندلی پشتی من یه زوج جوون نشستن... یه پیرمرد بازنشسته هم جفتشونه.
پیرمرد: خوبشون میکنن آقا... اینا جلف شدن... باید همشون رو کشت! این چه وضعه موهه؟؟ خجالت نمیکشن؟؟ مانتو ها کوتاه... تا زیر ..ونشون (افت کلام این آقا من رو به خنده وا داشت). اگه میدادنشون دست
من...
راننده: اینا روانی شدن... شیطان رو می پرستن... شنیدین؟؟ میگن متال گوش میکنن!
من: متال ربطی به شیطان پرستی نداره آقا... اطلاعاتت رو درست کن.
پیرمرد: هان چیه... تو میدونی ما نمیدونیم؟ تو میگی که از من پیرمرد بیشتر میدونی؟
من: یقینا بله... شما تا به حال متال گوش دادین؟
پیرمرد: اینا رو به رخ من نکش... من دنیا رو دیدم.
من: البته... مشخصه... تا دم درتون!
پیرمرد: داری گنده تر از دهنت حرف میزنی بچه ..ونی
من: مشخصه ادبیات شما چجوری شکل گرفته... متاسفم.
پیرمرد به سمت من توی تاکسی یرش میبره که با پادرمیونی بقیه جدامون میکنن. اون که میبینه داره از نظر بحث کم میاره بحث رو به سمت دختری میبره که خودکشی کرده. چیزایی رو میگه که میدوونم حقیقت نداره.
از کارای کثیفی میگه که فکر نکنم کسی با 15 سال زندگی... زندگی ای که اون دختر کرد بتونه انجام بده... با عقل جور در نمیاد.
توی این ربع ساعت توی تاکسی از هر کثافت کاری ای که میتونستن حرف زدن... هر چی میتونستن بگن گفتن... از هر کی میخواست غیبت کردن. چه فضای کثیفی....
رسیدیم... پولم رو دادم و رفتم.
توی راه که داشتم میرفتم به دورو برم نگاه کردم... خدای من... چه فضای معصومی... چند تا جوون و نوجوون توی خیاون با هم راه میرن و حرف میزنن... میخنندن... خوشحالن... طرح پلیس برای
بد حجاب ها برداشته شده... ازشون ممنونم که فهمیدن این طرح چقدر بده.
دوستام رو میبینم... دارن در مورد موسیقی صحبت میکنن... در مورده متال... اما هیچ کدومشون شیطانی نیستن... من هم نیستم... من خودم رو که میبینم... شاگرد اول رشتمم...
بخاطر فعالیتام جایزه گرفتم... کجای من مثل موجودیه که آدم کشه؟ کجای دوستام مثل آدم های دیوونست... توی کدوم شعر متال چیزهایی رو گفته که بعضی از مردم که چیزی نمیدوونن میگن.
من از قضاوت بد مردم ناراحتم.
ساعت 11
میخوام برگردم خونه... میرم توی ایستگاه تاکسی... یاد چند ساعت پیش میفتم... تصمیمم رو میگیرم... از فضاهای مسموم دوری میکنم... تا خونه رو پیاده میرم... یک ساعت و نیم راه میرم... من و امپیتری پلیرم...
پشت سر کسی هم حرف نمیزنم... فحش هم نمیدم... من توی فضایی مسموم نیستم... من دارم راه میرم
مرسی
ALI.SS
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:22 توسط راوی |